تبليغاتX
ستاره های شب

ستاره های شب

بنفشه ای خوشرنگ،

دمیده بود در آغوش کوه، از دل سنگ.

به کوه گفتم شعرت خوش است و

تازه و تر!
اگر درست بخواهی،

من از تو شاعر تر.

که شعرت از دل سنگ است و

شعرم از دل تنگ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/28ساعت 22:25  توسط فرشته   | 

اين سماور جوش است ، پس چرا مي گفتي

ديگر آن خاموش است؟

باز لبخند بزن

قوري قلبت را ، زودتر بند بزن

توي آن، مهرباني دم کن

بعد بگذار که آرام آرام

چاي تو دم بکشد.

شعله اش را کم کن.

دست هايت ، سيني نقره نور

اشک هايم ، استکان هاي بلور

کاش استکان هاي مرا ، توي سيني دلت مي چيدي

کاشکي اشک مرا ميديدي.

خنده هايت قند است.

چاي هم آماده ست.

چاي با طعم خدا

بوي آن پيچيده است، از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزيز

توي فنجان دلم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/28ساعت 22:18  توسط فرشته   | 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/28ساعت 22:14  توسط فرشته   | 

او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/28ساعت 22:9  توسط فرشته   | 

باران تنها بهانه ای است ک می توانم زیر چترت باشم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/16ساعت 22:8  توسط فرشته   | 

آدمك آخر دنیاست بخند

آدمك مرگ همین جاست بخند

 دست خطی كه تو را عاشق كرد

شوخی كاغذی ماست بخند

 آدمك ساده نشی گریه كنی

كل دنیا سراب است بخند

 آن خدایی كه بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/16ساعت 21:58  توسط فرشته   | 

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم   من وصل خواهم از او  قصدی که او ندارد

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/29ساعت 20:26  توسط فرشته   | 

 

 

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم      خانه گویی به سرم ریخت چو این قصه شنیدم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/29ساعت 20:23  توسط فرشته   | 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/17ساعت 18:8  توسط فرشته   | 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/17ساعت 18:5  توسط فرشته   |